close
تبلیغات در اینترنت
مشاهير اهل سنت(٣)مولانا عبدالعزيز ساداتي(رح)

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 159
  • کل نظرات : 30
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 9
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 101
  • بازديد ديروز : 26
  • بازديد کننده امروز : 11
  • بازديد کننده ديروز : 17
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل ديروز: 1
  • بازديد هفته : 171
  • بازديد ماه : 811
  • بازديد سال : 5,580
  • بازديد کلي : 36,791
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.227.21.188
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

زندگینامه مولانا سید عبدالعزیز ساداتی

خاندان و تحصیلات

سید ‌عبدالعزیز ساداتی در خانواده‌ای متدّین و اهل‌فضل که نسل اندر نسل وارث علم نبوّت بود و سیادت و تولیت مذهبی مردم را برعهده داشت، در سال 1335ق./ 1295‌ش. در روستای کرگین شهرستان سرباز بلوچستان دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش، ملا سید محمّدصادق، عالمی فاضل از خاندان سادات بود که از روستای دزّک سراوان به سرباز مهاجرت کرده بود و مدّتی در آن‌جا به تعلیم و تبلیغ ‌پرداخت و مرجع عام و خاصّ قرار ‌گرفت، امّا زمانی که برادر بزرگوارش قاضی ملا سید غلام‌محمّد، در سراوان وفات کرد، مردم از وی ‌خواستند به سراوان بازگردد و مسند قضاوت و امور مذهبی را به‌عهده گیرد، ایشان به همراه خانواده و فرزندان از جمله سید عبدالعزیز به سراوان و روستای دزّک بازگشت.

ناگفته نماند که دزّک از قدیم‌الایام یکی از مراکز حکومت محلّی در بلوچستان بوده است. هم‌چنین در این دهستان مرکزی دینی وجود داشته که توسط آبا و اجداد مولانا ساداتی برای تعلیم و تربیت دینی و رفع نزاع‌های مردم بنیان‌گذاری و همواره محلّ رجوع مردم از مناطق مختلف بوده است. اوّلین نماز جمعه منطقه نیز در مسجد جامع دزّک که به مسجد جمعه معروف است برگزار ‌شده است. قدمت این مسجد بیش از هشتصد و پنجاه سال است و در طول این مدّت نیاکان مولانا ساداتی امامت جمعه و جماعات و امور دیگر مذهبی مانند قضاوت و حلّ و فصل منازعات را انجام می‌دادند. از آن‌جا که عالم و روحانی‌ای در بین اقوام و طوایف دیگر نبود، مردم این شغل را همیشه مربوط به خاندان سادات می‌دانستند.

آثار هوشمندی و ذکاوت از کودکی در سیمای سید عبدالعزیز هویدا بود. در ابتدا برای فراگیری علم نزد ملا سید شیرمحمّد، امام‌جمعه و جماعت مسجد جامع دزّک، رفت و دروس ابتدایی را در مکتب‌خانه‌ی مسجد جمعه که در آن وقت یگانه مرکز علم و علمای منطقه‌ی بلوچستان بود، به پایان رساند. سپس دوره‌ی مقدمات صرف و نحو و فقه را از مولانا عبدالرحیم بزرگ‌زاده در روستای زنگیان، محلی که هم‌اکنون مدرسه‌ی دینی دارالعلوم زنگیان در آن قرار دارد، کسب نمود.

سید عبدالعزیز سپس برای تحصیلات عالی عازم شبه‌قاره‌ی هند شد. ابتدا در مدرسه‌ی دارالفیوض هاشمی در منطقه‌ی سند و بعد از شش ماه در اجمیر و سپس در مدرسه‌ی عالی مظاهرالعلوم سهارنپور که از مدارس بزرگ شبه‌قاره است از علمای بزرگ آن روزگار از جمله مفتی سعیداحمد و مولانا زکریا کاندهلوی کسب فیض نمود. در ادامه در سال 1359ق./ 1319ش. جهت تکمیل تحصیلات عالیه به دارالعلوم دیوبند، عزیمت نمود. ایشان در دارالعلوم دیوبند از محضر شخصیت‌های برجسته‌ای چون شیخ‌الاسلام مولانا سید حسین‌احمد مدنی، رئیس وقت جمعیت علمای هند، شیخ‌‌الفقه‌ و‌الأدب مولانا اعزازعلی، حکیم‌الاسلام قاری محمّدطیب قاسمی، مولانا ابراهیم بلیاوی و مولانا اخترحسین کسب دانش و معرفت کرد. هم‌چنین در این مدّت با علمای بزرگی چون مولانا محمّدالیاس کاندهلوی، بنیانگذار نهضت جهانی دعوت و تبلیغ، و حکیم‌الأمت مولانا اشرف‌علی تهانوی ملاقات کرد و از محضر آنان فیض یافت.

سفر علمی و مهاجرت ایشان برای تحصیل علم، ده سال به طول ‌انجامید و ایشان در این مدّت نه مراجعه‌ای به منطقه داشت و نه مکاتبه‌ای با خانواده و دوستان. تمامی نامه‌هایی را که از طرف خانواده و دوستان به‌دستش می‌رسید، در جایی جمع‌آوری می‌کرد و هیچ‌کدام را در ایام تحصیل باز نکرد و نخواند تا مبادا شوق او نسبت به تحصیل کم گردد و یا خبر و اتفاقی نگران‌کننده در تحصیل وی خلل ایجاد کند. پس از فراغت و پایان تحصیل، همه‌ی نامه‌ها را یک‌جا باز کرد و ‌خواند که بعد از خواندن برخی نامه‌ها «الحمدلله» و بر برخی دیگر «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون» بر زبانش جاری می‌شد. آری! این‌گونه عمل کردن در آن دوران، عادتی معمول برای طلاب بود و این‌گونه بود که رادمردانی بزرگ تحویل جامعه‌ی اسلامی می‌گشت.

سرانجام در آن روز به‌ یادماندنی که همه شاد و خندان منتظر دریافت سند فراغت و دستار فضیلت از دست مبارک بزرگ‌‌مردی از سلاله‌ی رسول‌الله و مجاهدی نستوه و عارفی ربّانی به نام شیخ‌الاسلام سید حسین‌احمد مدنی بودند، این جوان پاک‌سیرت با قلبی محزون و چشمانی اشک‌بار به محضر استاد شفیق حاضر شد تا دستار فضیلت بر سرش نهاده ‌شود. استاد با مشاهده‌ی غم و اندوه در چهره‌ی این شاگرد باکمالات، به او ‌گفت: حالا وقت شادی و خوشحالی است، نه غم و اندوه. سید عبدالعزیز پاسخ داد: از فرارسیدن روز جدایی نگرانم و اگر اندوه و ناراحتی والده‌ام نمی‌بود هرگز شما و دارالعلوم دیوبند را ترک نمی‌‌کردم. به‌راستی چه روز خاطره‌انگیزی برای ایشان بود، از یک طرف تلخی هجران و درد فراق اساتید و مدرسه در کامش بود، و از طرف دیگر شوق دیدار مادر و وطن در دلش موج می‌زد.

لحظه‌ی فراق از مادر علمی و بازگشت به وطن ابا و اجدادی فرارسید؛ نوجوانی که روزی بدون دانش و تجربه، خانه و وطن را ترک کرده بود، اکنون با کوله‌باری از علم و عرفان و کسب تجربه‌های گران‌بها، آهنگ بازگشت کرد و به سوی وطن خویش رهسپار شد. اکنون آن عبدالعزیز نوجوان، به جوانی رشید به نام مولوی سید عبدالعزیز ساداتی بدل گشته بود و نور در سیمایش موج می‌زد.

با شایع شدن خبر بازگشت مولانا در بین مردم منطقه، پیر و جوان، و مرد و زن با بی‌قراری منتظر لحظه ورود ایشان شدند و بسیاری برای استقبال پرشور از ایشان با پای پیاده ده‌ها کیلومتر به خارج از دهستان دزّک و برخی تا روستای کلپورکان و برخی از خویشان و دوستان تا شهر پنجگور به استقبال مولانا سید عبدالعزیز ‌رفتند.

فصلی پربار در زندگی مولانا ساداتی

خدمت به دین و خلق خدا دو اصل اساسی در زندگی مولانا بود. پس از آن‌‌که مولانا ساداتی در منطقه مستقرّ شد، فصل جدیدی در زندگی مولانا آغاز گردید. اینک ایشان هم‌چون آبا و اجداد خویش و بلکه بیش از آن‌ها مرجع عام و خاصّ قرار گرفت. روزها با مردم و برای خدمت به خلق و شب‌ها در محراب عبادت و ارتباط با خالق سپری می‌شد.

مدّتی پس از بازگشت، مولانا تصمیم ‌گرفت مسجد جامع دزّک را که سال‌ها قدمت داشت بازسازی نموده و در جنب آن مدرسه‌ای بنیان نهد؛ امّا پس از مشورت با علمای منطقه و بنابر تقاضای مردم، مدیریت مدرسه‌ی دارالعلوم زنگیان که قبلاً علمای بزرگواری چون مرحوم مولوی درمحمّد و ملا مهراب و... با تلاش و جدّیت فراوان آن را اداره می‌کردند و به تدریس در آن اشتغال داشتند، برعهده گرفت. با حضور مولانا ساداتی، سعی و تلاش بیشتر گشت و رونق مدرسه چندین برابر افزایش یافت و آوازه‌ی آن به اقصی نقاط این مرز و بوم رسید و شیفتگان علم و دانش از هر سو به این مرکز علوم دینی رو آوردند. در این دوره مدرّسان نام‌داری چون، مولانا عبدالکریم سعیدی‌پور و مولانا عبدالرحمان محبّی و مولوی رحیم‌بخش بلوچ‌زهی در سایه‌ی مدیریت مدبّرانه و دلسوزی پدرانه مولانا ساداتی به تدریس و تربیت طلاب مشغول شدند.

مولانا ساداتی که از نهضت جهانی دعوت و تبلیغ مولانا محمّدالیاس کاندهلوی از نزدیک پرتو گرفته و اخگر وجودش شعله‌ور شده بود، در تمامی عرصه‌های تبلیغی و ارشادی حضوری فعّالانه داشت و با وجود مشاغل بسیار و درس و تدریس، با جماعت تبلیغ بی‌دریغ همکاری می‌کرد. خود چندین‌بار برای شرکت در دوره‌های تبلیغی چهل‌روزه به پاکستان سفر ‌کرد و با بزرگان جماعت دعوت و تبلیغ از جمله مفتی زین‌العابدین-رحمه‌الله- ارتباط داشت. امر به معروف و نهی از منکر را از وظایف مهم علما و آحاد امّت اسلامی می‌دانست و برای پیگیری این مهم به بیشتر مناطق بلوچستان سفرهای تبلیغی و ارشادی داشت.

بخش زیادی از وقت مولانا در پاسخ‌گویی به مسایل شرعی مردم و حلّ و فصل اختلاف‌ها و نزاع‌ها می‌گذشت. زمانی‌که در منطقه قحط‌الرجال بود، خود ایشان از یک‌سو پاسخ‌گوی مسایل شرعی و دینی مردم بود و از سوی دیگر هم‌چون محکمه و دادگاهی حقّ مظلوم را از ظالم می‌گرفت و نزاع‌ها و درگیری‌های گوناگون را حلّ و فصل می‌کرد.

در مقطعی، نور توحید خالص در سرزمین بلوچستان کم‌فروغ شده بود و برخی افراد کم‌علم و بعضاً شیاد از جهل و بی‌خبری مردم سوءاستفاده نموده و اعتقادات خرافی و بدعاتی را در میان مردم رواج می‌دادند؛ امّا خدای سبحان بر مردم این سامان فضل و عنایت ویژه نمود و با تربیت شیرمردانی در مکتب ولی‌‌اللهی [منتسب به امام شاه‌ولی‌الله محدّث دهلوی] و برخاسته از سنگر شکوه‌مند دارالعلوم دیوبند، نسیم زندگی‌بخش توحید و یگانه‌پرستی حیاتی دوباره به مردم این سرزمین بخشید، بساط بدعات و خرافات برچیده شد و جلوه‌های زیبای ایمان و عمل صالح نمودار گشت. در این میدان نقش مولانا سید عبدالعزیز ساداتی و علما و داعیان مخلصی همچون مولانا شاه عبدالواحد گُشتی و مولانا عبدالله ملازاده، مولانا عبدالعزیز ملازاده، مولانا محمّدعمر سربازی و... بسیار چشم‌گیر است.

مجاهدی در سنگر دفاع از حقّ و حقیقت

تعطیلی سینما: حکومت شاهنشاهی، سینمای سیاری را به روستای زنگیان آورده بود و از مردم می‌‌خواست ضمن مشاهده‌ی برنامه‌های آموزش کشاورزی، به تماشای فیلم‌هایی از اقدامات شاه و انقلابش بنشینند. مولانا قبلاً تذکراتی را به مسؤولین محلّی در این خصوص داده بود که آنان ‌توجّهی به آن تذکرات نکردند، لذا مولانا شخصاً با طلاب و جمعی از مردم به محل برپایی سینما رفت و از ادامه فعالیت آن ممانعت کرد.

‌‌مجسمه‌ی شاه: فرماندار وقت در جلسه‌ای از معتمدین و ریش‌سفیدان تقاضا می‌کند تا در ساخت و نصب مجسمه‌ی شاه با دولت همکاری نمایند؛ امّا مولانا ساداتی مخالفت می‌کند و می‌گوید: جناب فرماندار ما بت‌شکن هستیم نه بت‌ساز! و ساختن بت در دین و عقیده‌ی ما جایز نیست.

مخالفت با دستورات شاه: حقّ‌گویی مولانا در مقابل نظام قضایی و دادگستری دوران شاه بسیار آشکار و زبان‌زد همگان بود. احکام قضایی‌ای را که با شریعت مخالف بود، آشکارا لغو و مردود می‌دانست. یک‌بار رئیس دادگستری وقت به مقابله برخواست و ‌گفت: جناب مولوی این حکم و دستور شخص اوّل مملکت است. مولانا ساداتی جواب داد: ما دستور هر فردی را، اگرچه شاه باشد، در مقابل حکم و دستور الله زیر پا می‌گذاریم.

مخالفت با فعالیت حزب رستاخیز: اعضای حزب رستاخیز تصمیم می‌گیرند در کنار مدرسه‌ی دارالعلوم زنگیان، دفتری برای حزب افتتاح کنند. فرماندار وقت و بسیاری از مسؤولین ادارات و برخی معتمدین محلّی برای شرکت در مراسم افتتاح دفتر به مدرسه می‌آیند، امّا مولانا ساداتی به‌صراحت با این تصمیم مخالفت می‌کند و می‌گوید: آقایان اگرچه این محل در ملکیت من نیست و مال وقف است امّا اکنون متولّی آن من هستم و اجازه‌ی کار و فعالیت حزبی در اینجا را به کسی نمی‌دهم. با شنیدن این جواب، فرماندار و همراهانش از افتتاح دفتر در زنگیان مأیوس شده و آن‌جا را ترک می‌کنند. مردم متدین منطقه از این موضع‌گیری مولانا ساداتی بسیار شادمان گشته و برای ایشان دعای خیر می‌کنند.

سوزاندن کتاب‌های کمونیست‌ها و پیکاریان: یکی از افراد سرشناس و متدین سراوان بیان می‌کرد: من در شهر سراوان منزلی داشتم که چند جوان با گرایش کمونیستی آن را اجاره کردند. روزی برای گرفتن کرایه رفتم، دیدم کاغذهای زیادی را چاپ کرده و قصد توزیع آن‌ها را دارند. یک نمونه از آن‌ها را برداشتم و به شخص باسوادی نشان دادم که در آن نوشته بود: سه چیز بین همه‌ی انسان‌ها مشترک‌اند: زمین، زن و زر (ثروت)، و همه حقّ یکسان برای استفاده آن‌ها را دارند. وقتی این را شنیدم آتشی به جانم افتاد. پیش یکی از علمای جوان و فعّال شهر رفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم و کاغذ را به او نشان دادم. بعد از اندکی سکوت به من گفت: فعلاً سکوت کن، مصلحت نیست با آن‌ها درافتی، حکومت طرفدار آن‌هاست. ناامیدانه از نزد او برخاسته و یکراست پیش حضرت مولانا ساداتی رفتم. ایشان به‌ محض دیدن کاغذ و شنیدن صحبت‌های من، چنان حالتش دگرگون شد که من برای خودم ترسیدم. مولانا ساداتی عصایش را برداشت و گفت: برویم! گفتم جناب مولانا اندکی صبر کنید تا من به چند نفر از معتمدین و ریش‌سفیدان و جوانان خبر بدهم و با هم برویم. بعد از مدّت کوتاهی همه به‌اتفاق حضرت مولانا به مکان مزبور رفتیم و تمامی اعلامیه‌ها و کتاب‌های غیراخلاقی و ضددینی را که آن‌جا وجود داشت به‌دستور مولانا ساداتی آتش زدیم.

منادی وحدت و اتحاد

‌همان‌گونه که پاک ماندن عقاید و باورهای اسلامی از بدعت‌ها و انحرافات برای مولانا مهم و باارزش بود، وحدت امّت اسلامی و اتحاد و انسجام مسلمانان نیز برای مولانا اهمّیت بسیار داشت و برای آن بی‌وقفه تلاش می‌کرد. این حقیقت برای اهل علم و کسانی که کمترین اطّلاعی از زندگی مولانا دارند، همچون روز روشن است.

اخلاق و عبادت

مولانا که از سلاله‌ی پاک رسول‌الله-صلّی الله‌ علیه ‌وسلّم- بود، اخلاقی پیامبرگونه داشت. کریم‌طبع، بلندهمّت و جوان‌مرد بود. خانه‌اش کمتر از مهمان خالی بود و داد و دهش او نصیب کوچک و بزرگ و مرد و زن می‌گشت. همچون کوهی استوار، در مقابل سختی‌ها و مشکلات استقامت می‌کرد و شجاعت و حقّ‌گویی‌اش قابل ستایش بود.

بیماری و وفات

سرانجام این عالم و معلّم دلسوز، عارف خداشناس، مجاهد حقّ‌گو و داعی مخلص در صبح‌گاه روز یکشنبه بیست‌ و هفتم ذی‌قعده‌ی 1426ق./ دهم دی‌‌ماه 1384ش. پس از اقامه‌ی نماز صبح، به‌وقت اشراق و در حال عبادت دنیای فانی را وداع گفت و به‌سوی محبوب حقیقی خویش رهسپار گردید و امّتی را در فراق خویش به عزا نشاند.

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

درباره ما

a.sepahi sepahi2001@yahoo.com

نویسندگان

ارتباط با مدیر

ارتباط با مدير

نظرسنجی

به نظر شما كدام يك از قسمت هاي سايت بايد تقويت شود؟